أحمد بن محمد علي بن محمد باقر الوحيد البهبهاني ( آل آقا )

701

مرآت الاحوال ، جهان نما ، سفرنامه ( فارسى )

طاى به راى زده و ضمّ فا - كه مردى سفّاك و بىباك بود ، روزى در فضاى وسيعى بر چوبى دراز كلاه خويش را نصب كرده امر نمود كه هركس كه گرد و پيرامون آن چوب بگذرد آداب به اين كلاه بجا « 1 » آورد . روزى « ويلم تل » نامى ؛ كه در شجاعت و مردانگى و تيراندازى سرآمد زمانه بود بر آن كلاه و چوب گذشت و آداب بجا نياورد ، مردمان به سمع حاكم رسانيدند ، حاكم برنجيد و « ويلم تل » را زجر نمود و گفت آن را زير تسمه و تازيانه كشند ، حاضران گفتند كه او مردى تيرانداز و صاحب هنر است ، و اين چنين كس را رايگان نبايد كشت ، حاكم گفت كه : اگر چنين است پس بر سر پسر خود ترنجى بنهد و به تير بزند ، « ويلم تل » قبول نكرد ، حاكم در خشم رفت و گفت پدر و پسر هردو را بكشند . مردم به « ويلم تل » فهمانيدند كه آخر كشته مىشوى ، پس آنچه حاكم مىگويد بايد كرد ، اگر تير بر هدف مرادش برسد شايد كه خشنود شده از سر خون شما درگذرد ، « ويلم تل » تير در كمان كرد و بكشيد و آن ترنج را از سر پسر به تير زد ، و نظاره‌گيان متعجّب و حيران بماندند و آفرين خواندند ، « ويلم تل » سواى آن تير تيرى ديگر در دست داشت ، حاكم از او پرسيد كه تو حكم انداختن يك تير داشتى چرا تير ديگر مىدارى ؟ « ويلم تل » گفت : به انديشهء اين‌كه اگر تير من از ترنج خطا كند و به پسر من رسد و او كشته شود آن زمان اين تير را بر سينهء پركينهء تو بزنم و قصاص خون پسر خويش بستانم ، حاكم از اين سخن در غضب شد و به‌هم برآمد و امر به زندان « ويلم تل » نمود

--> ( 1 ) بجاى : « الف » .